شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

❤🎤کــــــــره کــــــــده❤🎤

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

قسمت سوم فیک در چشمان عمیق تو

سلام دوستان خوبید؟

وایییی یعنی باید بریم مدرسههههه؟!!!

امروز داشتم با اشک کتابامو جلد میکردم خخخ شوخی کردم...

مامانم هم از قصد آهنگ بوی ماه مدرسه رو گذاشته هی میخندید منم میخواستم کلمو بکوبم به دیوار!

نمیدونم چرا آخر تابستون یادم افتاده فیک بنویسم! ولی لطفا هر موقع وقت داشتید بهم سر بزنید...

شما شاید نتونید بیاید ولی من هستم!

برید ادامه این قسمتو خودم به شخصه خیلی دوست دارم

»قسمت سوم«

حس عجیب

وقتی هیون شیک مرا دید متعجب شد.نیشخندی زد و از آسانسور بیرون امد.خواستم نادیده اش بگیرم و سوار آسانسور بشوم اما بازویم را گرفت.گفت:خیلی وقت بود ندیده بودمت هه جونگ!

یکه خوردم و گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟

-خب بالاترین طبقه باشگاهه.داشتم برمی گشتم که روی این طبقه وایستاد.چه سعادتی نه؟!

-حرف الکی نزن.حالا هم ولم کن.

-هنوز دلخوری؟...اما...من...دلم برات تنگ شده بود!

-ها!!توی بی معرفت دلت برای من تنگ شه؟!

با این حرف مرا به دیوار زد و مچ دستم را سفت گرفت.

گفتم:دیوونه شدی؟ولم کننن....

-راستش دلم میخواست دوباره با هم باشیم.نظرت چیه؟

-ببین من بازیچه ی تو نیستم!ولم میکنی یا جیغ میزنم!

هیون شیک با خونسردی گفت:خودتو خسته نکن.بعید میدونم الان یه نفرم تو ساختمون باشه...

بغضم گرفت.گفتم:بذار برم....

صدایم لرزید.دست دیگرش را روی دیوار کنار سرم گذاشت و گفت:هه جونگ من دیگه اون آدم سابق نیستم...میخوام واقعا با هم باشیم.

گفتم:اسم منو دیگه به زبونت نیار!

هیون شیک گفت:انقد دلخوری؟گذشته ها گذشته!!

-چی؟!!!

آسانسور تکان خورد و در طبقه ی که بودیم متوقف شد.کیونگسو بود!!!!وای خدا باورم نمیشد که او را می دیدم.

کیونگسو از دیدن ما متعجب شد.اما فکر کرد او مزاحمم نیست خواست به سمت ته سالن برود.تا اینکه گفتم:کیونگسو!!

متوقف شد.برگشت و نگاهم کرد.با چشمان پر از التماس نگاهش کردم.فهمید که او قصد مزاحتم را دارد.گفت:هی چیکارش داری؟!

هیون شیک که او را دید گفت:تو دیگه کدوم خری هستی؟

کیونگسو عصبانی شد و گفت:همین حالا دستتو بکش!

-هه!!به تو هیچ ربطی نداره...هر کاری دلم بخواد میکنم.

بعد مچم را بیشتر فشار داد.گفتم:اییییی....

کیونگسو سمتش رفت و مچش را محکم گرفت.هیون شیک دستم را آزاد کرد و یقه ای کیونگسو را گرفت.گفت:تو مگه کیه هه جونگی که قهرمان بازی درمیاری؟!

کیونگسو به من نگاه کرد و گفت:این همونیه که ولت کرده؟

به نشانه تایید سر تکان دادم.کیونگسو گفت:خب پس...مهم نیست که من کیم مهم اینه که تو همون آشغالی هستی که قلب هه جونگو شکوندی!همونی که باعث شد هه جونگ دیگه نتونه به هیچ مردی اعتماد کنه....همونی که زندگیه یه دختر بی گناه و ساده رو خراب کردی!

هیون شیک انگار اصلا نمی شنید به ساعتش نگاه کرد و گفت:اه...به جهنم که خراب شده!!!

و خواست برود.این را که گفت بغضم ترکید.اشک هایم سرازیر شد.کیونگسو که این حرف را شنید عصبانی شد و محکم مشتی به صورتش زد.هیون شیک هم که توقع نداشت با آن قد بلندش به زمین افتاد.از گوشه ی لبش خون امد.

عصبانی شد.بلند شد یقه ی کیونگسو را دوباره گرفت و خواست او را بزند که موبایلش زنگ خورد.به موبایلش که نگاه کرد و گفت:شانس اوردی...

و زود سوار آسانسور شد و رفت...من که شکه شده بودم شروع کردم به گریه کردن...کیونگسو داشت نفس نفس می زد.گفت:خوبی؟

سر تکان دادم.دستم را بالا اورد.مچم قرمز شده بود.زیر لب گفت:نامرد...

بعد به من گفت:تو چرا هنوز نرفتی خونه؟نمیگی خطرناکه؟!

همانطور که اشک هایم می امد با فین فین گفتم:داشتم میرفتم...

کیونگسو چند لحظه نگاهم کرد.گفت:یه دقیقه صبر کن اون برگه ها رو که جا گذاشتم برم بردارم.

رفت و در عرض چند ثانیه برگشت.گفت:بریم.میرسونمت.

و خواست برود.اما ارام گوشه ی لباسش را گرفتم.کیونگسو تعجب کرد و گفت:چیه؟

-میشه...حالا نریم؟

-ها؟پس چیکار کنیم؟

-نمیدونم...نمیخوام با این حالم خواهرم ببینتم.

-خب حالا بیا بریم پایین...

-باشه...

سوار آسانسور شدیم.هیچ چیز نگفتیم تا به طبقه ی همکف برسیم.

از ساختمان بیرون آمدیم و در حیاط قدیم زدیم.چند تا نورافکن از دیوار ساختمان روشن بود.

گفتم:چی شد اونموقع طرف منو گرفتی؟تو که می گفتی طرزه فکرم اشتباهه.

کیونگسو گفت:گفتم طرزه فکرت اشتباهه چون بخاطر یه مرد میخواستی از همه ی مردا متنفر شی.بعدشم بایدم میزدم تو دهنش پسره ی پررو رو...

خنده ام گرفته بود.ولی گفتم:خب...غیر از این نمیتونستم جور دیگه ای فکر کنم...بخوام یا نخوام نمیتونم دیگه به هیچ مردی اعتماد کنم.

کیونگسو گفت:لازم نیست که هر مردی رو که می بینی زود بهش اعتماد کنی.

-پس چیکار کنم؟

-اگه به مردی علاقه مند شدی اول سعی کن بشناسیش...

فکر کردم.ناخودآگاه اشکی به چشمانم آمد.کیونگسو تعجب کرد و گفت:چی شد یدفعه؟!

گفتم:حالا که دیدمش حالم خیلی بد شده...انگار...یه حفره ی عمیق توی قلبم به وجود اومده...

-دیگه بهش فکر نکن...فقط حالت بدتر میشه...

فین فین کردم.کیونگسو چیزی به ذهنش امد.گفت:اینجوری نمیشه...بیا با ماشین من یکم بگردیم تا از این حال و هوا در بیای.

اشک هایم را پاک کردم و گفتم:اما ماشینمو چیکار کنم؟

-خب میتونی بزاریش همینجا بمونه.

-پس...فردا با چی بیام شرکت؟!

-ام...به اینجاش فکر نکرده بودم...ام...خب من میام دنبالت!

تعجب کردم.گفتم:دیرت نمیشه؟

-نه...حالا بیا بریم.

رفتیم سمت ماشینش.سوار شد.اما من سوار نشدم.دی او گفت:چی شد؟سوار شو دیگه.

گفتم:تو که میگی نباید زود به مردا اعتماد کرد...الان من از کجا بدونم تو مورد اعتمادی؟!

کیونگسو جا خورد و گفت:چی؟!

هول شد.خودش را نشان داد و گفت:من....من...من پسر بدی نیستم!

خنده ام گرفته بود.میخواستم اذیتش کنم.گفتم:از کجا بدونم؟!

گفت:خب...خب..امممم...من الان از دست یه مزاحم نجاتت دادم...این کافی نیس؟!واقعا که...!!!...یعنی به من اعتماد نداری؟!

این را که گفت نتوانستم خنده ام راکنترل کنم زدم زیر خنده...

کیونگسو خیلی گیج نگاهم می کرد.گفتم:شوخی کردم.میدونم که پسر خوبی هستی.

کیونگسو همانطور نگاهم کرد و گفت:پس سوار شو بریم!

سوار شدم.گاز داد و کمی در شهر گشتیم.شیشه را پایین دادم.هوای خنکی داخل ماشین آمد.همانطور که دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم با لبخند به بیرون نگاه می کردم.کیونگسو گفت:حالت الان خوبه؟

-اهوم...

به ساعت نگاه کردم و گفتم:وای ساعت هشت و چهل دقیقه اس...

-خب الان برمی گردیم.

ادرس خانه ی مان را دادم و مرا سریع به خانه رساند.پیاده شدم و او هم پیاده شد.

گفتم:نمیخواد پیاده شی خودم میرم.

به ماشین تکیه داد و گفت:خونه تون ته کوچه اس نه؟از این جا نگاه میکنم تا بری خونه.

گفتم:چرا؟!

-کوچه تون تاریکه...یدفعه دیدی سرو کله ی یه مزاحم دیگه پیداش شد.

پیش خودم گفتم چقدر برایش مهم هستم...یا شاید او خیلی مهربان است...

لبخندی زدم و گفتم:باشه پس...فردا می بینمت...

-باشه...شب بخیر.

و برگشتم و به سمت خانه رفتم.اما...چیزی یادم آمد.برگشتم و نگاهش کردم.سرش را پایین انداخته بود.گفتم:کیونگسویا...

سرش را بالا اورد و گفت:هوم؟

مکثی کردم و گفتم:ممنونم...

کیونگسو لبخند کمرنگی زد.گفتم:از اینکه...نجاتم دادی و...با ماشینت گَردوندیم تا حالم خوب بشه...خیلی...خیلی...ممنونم.

کیونگسو با لبخند نگاهم کرد.من هم نگاهش کردم.چشمان سیاهش خیلی عمیق بود.چند لحظه همانطور ماندیم.تا اینکه به خود آمدم و گفتم:اوه...من دیگه میرم.

و قدم هایم را سریع کردم و وارد خانه شدم.

در را که بستم لبخندی ناخودآگاه بر لبانم جاری شد...حس عجیبی داشتم...اتفاقات امشب را مرور کردم.نکند...او...به من علاقه دارد؟...

نظرتونو بگیددددد....

قسمت دوم فیک در چشمان عمیق تو

سلام دوستان!

تو این اوابلاگ چه خبر شده؟همه رفتن...فرقی هم نمیکنه تابستون باشه زمستون باشه...

حالا...